خیلی وقتها دلم میخواهد از تو بنویسم ولی نمیشود؛
دستهایم از دلم عاقل ترند..
زیر بار سنگین توصیف تو نمیروند!
خیلی وقتها دلم میخواهد از تو بنویسم ولی نمیشود؛
دستهایم از دلم عاقل ترند..
زیر بار سنگین توصیف تو نمیروند!
شباهت عمده دیروز و امروز نبودن توست، تفاوتها کمتر به چشم می آیند!
شاید برای این است که گاهی حساب زمان را ندارم..
هنوز هم مثل آن وقتها دوستت دارم؛ فقط...
ذوق هنری ام هم، با تو مرا ترک کرد!
از هجده بهمن هشتاد و هفت، شش سال گذشت..
و چه گذشتنی!
شاید به اندازه شصت سال باید یاد میگرفتم در این شش سال!
ببخش اگر کم یاد گرفتم
ببخش اگر کم شکر کردم
ببخش اگر کم آوردم
ولی فراموش نکردم؛
بین همه ی این همهمه ها فقط تو میدانی
و بین همه ی این ادعاها فقط تو میتوانی
فقط تو!
وقتی قرار باشد از دور زیارت کنی، باید دلت را بفرستی به مقصد و بگذاری به جبران مسافت بعیدی که در یک لحظه طی میکند هرچه خودش خواست بگوید!
مجبورش نکن زیارت نامه بخواند، که البته اگر خواند چه بهتر!
اما بگذار برود یک جای دنج برای خودش پیدا کند..
بگذار کمی صفا کند در هوای حرم..
حالش که جا بیاید خودش میداند چه بگوید..
به قاصدت اعتماد کن!
یک دفعه می بینی دست ادب بر سینه میگذاری و میگویی:
سلام خدا بر شما ای عزیز دل امام رئوف!
ای عزیز دل شمس الشموس...
مبادا زود خسته شوی! بگذار کمی دیگر بماند..
شاید بخواهد چند قطره ای هم اشک برایت سوغات بیاورد
دست خالی که نمیشود برگردد.. بانو کریمه اهل بیت است!
به قاصدت اعتماد کن!